تبلیغات
شیطنت های الوچه بانو:) - تولد داداشی مبارک:)
شیطنت های الوچه بانو:)
درباره وبلاگ


سلام
من الوچه بانوام همسر ااقای تربچه
ما یکسال و نیمه نامزدی
و ایشاالله شهریور عروسیمونه
اینجا تمام پستا شاده
پستهای ناراحتی رمز داره ک فقط به رفیقای قدیمی داده میشه:)
خوش اومدی
لبخند یادتون نره:)
مدیر وبلاگ : Aloche Banoo



نویسندگان
Aloche Banoo (45)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
پنجشنبه 17 تیر 1395 :: نویسنده : Aloche Banoo
سلام برو بچ
خووووووبید؟؟؟؟؟
اول یه چیز عجیب!!!!!!!
عاقااااا یه سریتون کامنت میذارید من تایید میکنم بعد میبینم تایید نشده!!! چرااااا؟؟؟؟
دیروز قرار ب سورپرایز داداشی بود
وااااای از صبح منو مرتضی مردیم ازاسترساااااا
هی اون به من پیام میداد هی من به اون یعنی دیگه ترکیدیم انقد پیام دادیم 
بعد هم اون ادم زود جوشیه هم من
یعنی پونصد بار بحثمون شد
به داداش گفتیم شب مرتضی والههه و مامان بابای الهه میان!
حالا از اونورم تربچه به هیچکس نگفته بود راه افتاده بود بیاد ( من از یجایی میدونستم)
از طرف دیگه هم سامان وفرشاد ومجید و از تهران دعوت کرده بودیم از تهران( دوستان قاب علی)
این وسط داداش من یهو تصمیم گرفت زنگ بزنه مغازه ببینه بچه ها کجان!!!
حالا مامان الهه مغازست! منو مامانم این شکلی=»
داداش:مرتضی اینا کجان؟؟؟
مامان الهه؛ رفتن تا جایی کار داشتن بر میگردد!
داداش: شب میبینمتون دیگه؟
مامان الهه: اره اره حتما!!
منو مامان =»
ساعت پنج و نیم اینا داداشم زنگ زد به مامان بزرگم اصرار که پاشو بیا اینجا
حالا خوب شد باهاش هماهنگ بودیم 
اونم خیلی عادی.    نه عزیزم من معذبم!!! نه دیگه الان دیگه ولش کن فردا شب تربچه اومد میام پیشت !!!!
منو مامان=»
یعنی داداش ی ساعت دقیق داشت اصرار میکردا!!!!!
ساعت شد هفت و نیم ک مرتضی زنگ زد سامان لاهیجان گیر کرده. چیکار کنیم !؟
گفتم شما بیاید فوقش سامان میشه ی سورپرایز دیگه!!! 
من داشتم گفتم میرم دنبال مامان بزرگ
رفتم در ووا کردم بچه ها اومدن همونجا میلاد و هنگامه سه تا بادکنک ترکوندن !
زنگ زدم به مامان ک بگو داداش از اتاقش بیاد بیرون بیاد در و باز کنه ما هم همین جوری اروم میرفتیم سمت در!
یهو دیدیم جلو در اتاقش این شکلی شده=»،
یعنی به جرات میگم از تعجب تکون نمی تونست بخوره!!!!
کپ  کرده بود چشاش پر اشک شده بود
اونجوری ک می‌خواستیم نشد اما دهنشم باز نمی شد حرف بزنه
با جیق و داد رفتیم تو ! 
گفت: از دور دارم نگاه میکنم هی الوجه رفت با مامان بزرگ بیاد چرا مامان بزرگ انقد زیاد شده   بعد نمیشناختمتون میگفتن خدایا بابای الهه چقدر گنده خنده شده!!!
یعنی اینا رو میگفت ما داشتیم منهدم میشدیم
از اونور اومدن سامان هنوز سورپرایز بود
من گفتم : لیوان نخریدیم!
یهو هنگامه بلند گفت : بگید سامان بگیره دیگه!
همه ی ما با هم=======»
هنگامه=»
و داداش ک اصلا ی درصدم فک نمیکرد سامان بیاد =»
خلاصه سامان اینام اومددن ولی تربچه گیر کرده بود منجیل از ساعت هفت شب تا ۱۲شب منجیل بود ترافیک قفل 
خیلی حالش گرفته شد اس داد: می خواستم سورپرایزتون کنم این ترافیک لعنتی همه چی و خراب کرد!!
مرتضی میدونست منم از طریق همون فهمیده بودم !!! 
عین خر رقصیدیمااااا عین خر البته بنده فقط کنارشون وایستادن بودم اهنگایی ک بلد بودم و بلند بلند می خوندم باهاشون!!!
بعد سامان کاملا این شکلی=»  منو نگاه میکرد
سامان اومد بهم گفت اجازه میدی کیک و بزنیم تو صورتش!؟
گفتم بزنید،!
گفت همشو؟؟
گفتم نه ی کم!
یک لحظه برگشتم دیدم هیچی از کیک نمونده و علی تو کیک غرق شده 
سامان=»
من=»
سامان گفت الوچه گفت بزنیم
گفتم بخدا یبار دیگه بگی ازاب البالو میریزم روت
دوباره گفت منم ک خدا رو قسم خورده بودم!!!!
رفتم اب میوه بریزم سرش پاکتشو گرفت پیچوند ریخت رو لباس سفید مرتضی
ما=»      ،  بعد ی دقیقه=»
مرتضی=»
مرتضی خیلی بد کینست گفتم بخدا من نمی خواستم رو تو بریزم اونم رفت ژله رو ریخت تو صورت سامان
بعد برای داداش اختصاصی آهنگ نیاز شهاب تیام و که برای خواهرش خونده زدم و خوندم همه میخوندن استرس گرفته بودم فقطم از سامان خجالت می کشیدم!!!!
الان میتونن تو دلتون گفتید خجالت میکشید وضعت اینه!!!
همه پسرا ی دور رقص چاقو کردن !! ماشالله پسرا قرشون بیشتر ها!!!
مامان بابا اومدن تربچه هم اومد
داشتیم با هم حرف می زدیم و قرار شد ک بریم بیرون بستنی بخوریم!
الهه صدام کرد ! گفت خیلی بد با تربچه حرف زدی؟ فلانی اومده بهم گفته الوچه چرا انقدر بد با شوهرش میحرفه و اینا!!
اون لحظه واقعا عصبی شدم حتی اگه اینجوری بود ک نبود ما داشتیم شوخی میگردیم به اون ربطی نداشت
الهه هم بهش گفته بود زندگی شخصی خودشونه ب ما چه و اینا!!
یعنی مردم دنبال سوژن!
رفتیم به سمت بستنی خوردن!!! 
کلی هم اونجا خندیدیم یارو با چاقو افتاده بود دنبال ی دختره هی داد میزد بگیرم میکشمت بعد فحش بد میداد میلاد قاطی کرد ما رو فرستاد بریم !!!
این یارو رفت! این دلقکا شروع کردن اداشو در اوردن مداد در نیاوردم میگرفتن سمت هم یعنی عالی بودا 
اخر شب اومدیم خونه داشتم موهام و شونه میکردم تربچه اومد از پشت بغلم کرد اینو. داد بهم 
بوسش کردم بعدم چون خیلی خسته بود رفت خوابید 
الانم با دوتای داداش رفتن محل! منم مغازه 
شب فوق العاده ای بود داداشم از یکی از دوستان خوشش اومده ببینم چیکار می‌تونم کنم
شنبه میرم برا رزمایش خون و ثبت نام باشگاه و اینا یکشنبه ایشاالله عقدمه!!!
همین دیگه اینم ی عالمه انرژی ببخشید اون پست رمزی چون خیلی غمگین خصوصیه
دوستون دارم
جینگیلی مینگیلی قناری





نوع مطلب :
برچسب ها :