تبلیغات
شیطنت های الوچه بانو:) - روزایی ک گذشت...
شیطنت های الوچه بانو:)
درباره وبلاگ


سلام
من الوچه بانوام همسر ااقای تربچه
ما یکسال و نیمه نامزدی
و ایشاالله شهریور عروسیمونه
اینجا تمام پستا شاده
پستهای ناراحتی رمز داره ک فقط به رفیقای قدیمی داده میشه:)
خوش اومدی
لبخند یادتون نره:)
مدیر وبلاگ : Aloche Banoo



نویسندگان
Aloche Banoo (45)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
دوشنبه 17 خرداد 1395 :: نویسنده : Aloche Banoo
سلام بچه ها
سرم خیلی شلوغه شروع امتحانای سختو پس فردام ماه رمضونو
خلاصه اینکه ببخشید کمرنگ بودنم
الانم استیکرامو دادم الهه بذاره
(الهه نوشت : همه ش داری از این الهه ی بنده خدا استفاده ی ابزاری میکنی!! بی تربیــوت)
چهارشنبه از صبح خونه بودیم 
صبح پاشدن داداشم و تربچه رفتن مغازه که جا به جاش کنن وسایل و 
حدود ساعت چهار پنج بعد ظهر بود ک اومدن ناهار اینا خوردن ناهار باقالی خورشت گذاشتم و کلی خوش مزه شده بود
تا اخر شبش اتفاق خاصی نیفتاد
پنجشنبه صبح رفتم باشگاه یکی از پر انرژی ترین روزای تمرینیم بود
بهترین دوستمم اومده بود (الهه نوشت: غلط کردی! بهترین دوستت منم!)
وقتی اومدم خونه تربچه خواب بود رفتم حموم داشتم ناهار میخوردم ک دیدم زنگ میزنه
رفتم پیشش گفت کی اومدی گفتم الان دارم ناهار میخورم گفت منم منتظرت بودم 
باهم ناهار خوردیم
که پشت سرش یه قهر اساسیی داشتیم ک بعدش بهترین گل زندگیمو گرفتم ازش
خلاصه اشتی کردیم (الهه نوشت: اینقدر قهر نکن ! تو این اوضاع ِ بی شوهـری ناز میکنه!!!)
غروب وایستادیم دو تایی والیبال بازی کردیم
اهنگ کذاشته بودم هی مسخره بازی در میاوردیم
کلی خندیدیم اخرم بابام به ما پیوست. و بسیار چسبید
بازم تا اخر شب اتفاق خاصی نیفتاد 
جمعه قرار شد صبح زود بریم خونه مامان بزرگم تو کوه
اونجا عمم و عموهام همه بودن کلی والیبال بازی کردیم کلی عکس گرفتیم ک دیگه غروب برگشتیم 
شب تولد مامان بزرگم بود رفتیم  براش یک چند تا کادو خریدیم رفتیم پیشش (الهه نوشت: دمتون گرم، اجرتون با امام حسین دل ِ یه پیرزنو شاد کردین! واسه ما که 20 سالمون بیشترم نیس کسی تولد نمیگیـره!)
که داییم اینام اونجا بودن 
کادوشو دادبم از خوشحالی گریش گرفته بود 
بعدش اومدیم ک بریم خونه بابا گفت برید چراغ و خاموش کنید (یعنی غیر مستقیم شوتمون کرد
رفتیم تو راهرو انقد من اونو زدم اون منو زد من اونو گاز گرفتم اون منو ک اخر حرصی پ حرصی و عصبی شد با تمام توانش فشارم میداد ب دیوار
منم داشتم قه قه میخندیدم
خیلی حال داد
با علف منو میزد من یهو استارت زدم دنبالش دوویدم ک دیگه از ترس طرفم نیومد
شنبه صبح از صبح تا شیش تو مغازه بودن بچه ها 
بعد ک اومدن خونه راستش یکم ناراحت شده بودم جون شنبه میرفت 
ولی چیزی نگفتم
براشون سیب زمینی مخصوص درست کردم که نخورد و به ناراحتیم دامن زد
بعد اومد تو اتاق گفت چرا تحوبلم نمیگیری اعصابم خورد شد چیزی نگفتم ولی دیگه بد رفتار نکردم
هی اونو داداشم و بابا میومدن دم پنجره اتاقم اذیتم میکردن میرفتن
یا مثلا داشت کار میکرد با بابا میدووویید میومد میبوسیدم میرفت (الهه نوشت: نگووو ! اینجا یه مشـت آدم سینگل نشسته! خوبیت نداره به مولای متقیاااان!!)
اخر شبم یکم عشقولی شدیم صبح یکشنبه هم رفت
منم بعد ظهرش رفتم امتحان دادم اومدم ک استاد نامرد گفته بود ی چیزو نمیده، ده نمره ازش داده بود نابودمون کرد
حالا امتحان بعدیم وحشتناکه تو رو خدا خیلی دعا کنید
بچه ها ببخشید خیلی کمرنگ میشم
ایشالله بنجشنبه میام ب همتون سر میزنم بازم ببخشید
جینگیلی مینگیلی قناری

(بنـده الهه هستم اینجا رو شکلک گذاری کردم از طـرف ِ آلوچه جان از خودم تچکر میکنم از من به شما نصیحت : همیشه یه جوری کار کنید که بقیه کار نکردنتون رو ترجیح بدن! منـم گنـد زدم به خاطـره ش تا دیگه این کارای سختو از من نخواد ! والااااع، چه معنی داره ؟!   قربون ِ شمااا، از طـرف ِ بهترین دوست ِ آلوچه ! )





نوع مطلب :
برچسب ها :