تبلیغات
شیطنت های الوچه بانو:) - آمد بهار جانم....
شیطنت های الوچه بانو:)
درباره وبلاگ


سلام
من الوچه بانوام همسر ااقای تربچه
ما یکسال و نیمه نامزدی
و ایشاالله شهریور عروسیمونه
اینجا تمام پستا شاده
پستهای ناراحتی رمز داره ک فقط به رفیقای قدیمی داده میشه:)
خوش اومدی
لبخند یادتون نره:)
مدیر وبلاگ : Aloche Banoo



نویسندگان
Aloche Banoo (45)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
چهارشنبه 12 خرداد 1395 :: نویسنده : Aloche Banoo
سلام دوست جووووونیاااا 
من اوووومدم با یه عالمه خبرای خوووووش
امروز صبح از خواب پاشدم خونه رو جارو کردم ناهار درست کردم شامم درست کردم 
اتاق خودمو داداشمو جمع کردم یکم قر دادم بعدم نشستم سر درسم
بعد قرار شد برم ساعت پنج.وزنه ولی چون ماشین و داداشم برده بود تهران نشد
منم وزنه رو تو خونه زدم خیلی سخت تره تو خونه
بعدش رفتم دوش گرفتم 
ارایش کردم 
مامانم موهای تا کمرم و بافت
رفتم سراغ سیب زمینی که جدید یاد گرفتم درست کنم وای بچه ها عالی شد عالی
حالا دستورشو میذارم براتون(  این و این)
بابا رفت دنبال تربچه اولین بار بود انقد استرس داشتم برا اومدنش
بابا گفت میای؟ 
گفتم نه
گفت خوب کاری میکنی خوشم اومد 
بعد قبلش باهم رفتیم خرید هی تو با اهنگ معین ماشین و میرقصوند
کلی خندیدم از دستش
خلاصه تربچه جان اومد من دم در نرفتم داشتم سالاد درست میکردم
از در که اومد تو من و دید یه لبخند گشاد زد 
اومدم جلو فقط دست دادم گفت بلند شدیااا(تیکه کلام همیشگیش)
بعدم رفت تو اتاق رفتم دنبالش بغلم کرد بوم کرد بوسیدم گفت داشتم دق میکردم
بعد طبق معمول از بغل در رفت و رفت
رفتیم شام خوردیم ک همه عاشق سیب زمینی شده بودن
ک چون مامان بزرگم بود تربچه رفت ببرتش خونه تاریکه نترسه
که منو بابا مامان تنها شدیم(شب قبل از این منو سما کلی باهم راجع به این موضوع حرف زدیم و سما کلی دلداریم داد و امید و ایمانم و بخدا تقویت میکرد) 
بابا گفت: الوچه جان ی بر اورد هزینه کن برا عروسی
گفتم: بابا حساب کردم حدودا از سر و تهش بزنی 11 تومن میشه زیاد چیزی نمیخوام
گفت خوبه نصف نصف میشه هزینه ها من با تربچه هم صحبت کردم شما فعلا بیاید همین خونه ی بغل ما بمونید که کرایه و اینام نداره خودم براتون تمیزش میکنم رنگش میکنم خوشگل و.شیک تحویلتون میدم
خدا میدونه اپن لحظه چقدر خوشحال شدم چقدر ذوق کردم دلم میخپاست نماز شکر بخونم دلم میخواست پرواز کنم بابامو بغل کنم محکم ماچش کنم دلم میخوتست خدا رو.بغل کنم بگم ممنونم ک صدام و شنیدی
بعدم گفت: تالارم هرجا خودت دوست داشته باشی برات میگیرم اصلا نگرانش نباش من هستم!!
یعنی من نمیدونم خانوادم در قبال چ کاری به من داده شدن احساس افتخار میکردم پیش تربچه سرم بلند بود!!!
مامانم گفت مبلمان اینا انتخاب کردید ی چی انتخاب کنید احساس ارامش داشته باشید
تربچه: من هرچا الوچه احساس ارامش کنه احساس ارامش دارم
من:
ای جانم اولین بار بود بچم تو جمع ابراز محبت میکرد فداش بشم من
بعدم یکم همه باهم نشستیم ک بابا اینا رفتن خوابیدن ما رفتیم تو حیاط
تاااا خود الان ک ساعت 3/44دقیقس حرف زدیم 
خیلی اروم شدم 
ای خدا نمیدونم چجوری شکرت کنم بلاخره دارم جواب صبرم و میبینم
خدایا من عاشقتم بودم و هستم همیشه اونموقع ک سختی دادی بودم الانم هستم 
خدایا برای همه جوونا این خوشحالی و.میخوام دست همه ی دوستام و بگیر
همسری فرمودن صبح بابا رفت برم تو بغلش پس شبتون قشنگ
اینم کادوهام ک خواهر شوهر خریده:تیشرتم مانتومم اپلود نمیشه نمیدونم چرا
جینگیلی مینگیلی قناری





نوع مطلب :
برچسب ها :